سید تقی سیدی

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند ، درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند

سید تقی سیدی از شاعران جوان کشور و اهل گیلان است. اولین مجموعه شعر او با عنوان«ساده» به تازگی با ۳۹ غزل توسط انتشارات نزدیکتر به چاپ رسیده است.

*** اشعار سید تقی سیدی ***

مثل یک کودک بد خواب که بازیچه شده
خسته ام خسته تر از انکه بگویم چه شده

در خیالات بهم ریخته ى دور و برم
خیره بر هر چه شدم خاطره اى زد به سرم

مى روم چشم ترم را به زیارت ببرم
تا از آن چشم نظر باز شکایت ببرم
.
ناممان منتسبش بود نمیدانستیم
جانمان در طلبش بود نمیدانستیم

خبر آمد همه جا شعر تو را میخواند
شعرمان ورد لبش بود نمیدانستیم
.
قول دادم برود از غزل آتى من
لطف کن حرف نزن قلب خیالاتى من

مشکلت با من و احوال پریشانم چیست ؟
قلب من تند نرو صبرکن آرام بایست

نفسم را به هواى نفسى تازه بگیر
قد عاشق شدنم را خودت اندازه بگیر

بخدا هیچ کسى مثل من آزرده نشد
مثل لب هاى تو انقدر ترک خورده نشد

هیچ کس مثل من از دست خودش شاکى نیست
از همین فاصله برگرد تو هم باکى نیست
.
فرق دارد دل من با دل تو عالمشان
در دهانم پر حرف است نمى گویمشان

به خودم سیلى سرخى زدم و دم نزدم
آن زمان که همه فریاد زدند از غم شان
.
پشت وابستگى ام هست دلیلى که نپرس
منم و تجربه ى طعم اصیلى که نپرس

حرف دل را که نباید بگذارى آخر
این چه چشمان شروریست که دارى آخر ؟

چشم تو روى من غم زده شمشیر کشید
قلب من یاد تو افتاد فقط تیر کشید

حمله ى قرنیه ها را نپذیرم چه کنم ؟
من اگر دست تو را سخت نگیرم چه کنم ؟

هر چه من مى کشم از این دل نامرد من است
این غزل ها همگى گوشه اى از درد من است

*** اشعار سید تقی سیدی ***

دل تنگم و دلتنگ نبودى که بدانى چه کشیدم
عاشق نشدى ، لنگ نبودى که بدانى چه کشیدم

کو قطره اشکى که به پاى تو بریزم که بمانى ؟
بى اسلحه در #جنگ نبودى که بدانى چه کشیدم

تو آن بت مغرور پیمبر شکنى، داغ ندیدى
دل بسته به یک سنگ نبودى که بدانى چه کشیدم

تو تابلوى حاصل دستان هنرمند خدایى
نقاشى بى رنگ نبودى که بدانى چه کشیدم

گشتم همه جا را پى چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودى که بدانى چه کشیدم

*** اشعار سید تقی سیدی ***

تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟

نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
تو زخم مى زنى و شیوه ات لطافت نیست
بگو ، جواب محبّت مگر محبّت نیست ؟

نگو به تلخى این اتفاق عادت کن
که عشق حادثه اى مبتلا به عادت نیست

درون آینه غیر از خودت چه مى بینى ؟
تو هم شبیه منى هیچکس کنارت نیست

پر از گلایه ام اما به جبر خندانم
همیشه واقعیت ناشى از حقیقت نیست

برو سفر بسلامت ولى بدان از عشق
اگر که خیر ندیدى بدون علت نیست

فقط اجازه بده در نبودنت شب ها
کمى به فکر تو باشم اگر جسارت نیست

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

لباس بى وفایى را به دست خود تنت کردم
تو را اى دوست با مهر زیادم دشمنت کردم

خیالم بود تندیسى طلا از عشق مى سازم
محبت بد ترین اکسیر بود و آهنت کردم

تو رفتى با خدا باشى ، خدا در چشم من گم شد
از آن وقتى که تسبیح خودم را گردنت کردم

تمام خاطراتت را همان روزى که مى رفتى
به قلبم دوختم سنجاق بر پیراهنت کردم

تو تک کبریت امّیدم در اوج بى کسى بودى
تو را اى عشق با امیدوارى روشنت کردم

چه مى ماند به جز بى حاصلى در دست هاى من
به رغم کوششى که در بدست آوردنت کردم ؟

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

به یاد ان کسى که چشم هایش برده جانم را
تفال میزنم هر شب مَفٰاتیحُ الجَنانَم را

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم
ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را

کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد
دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را

به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم
که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را

تو دریایى و من یک کشتى بى رونقِ کُهنه
که هى بازیچه میگیرى غرورم ، بادبانم را

شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را

دلم مى خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم
امان از دست وجدانم که مى بندد دهانم را

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی
لعنت به من و زندگی و عشق و جوانی

تا پیش تو آورد مرا بعد تو را برد
قلبم شده بازیچه ی دنیای روانی

باید چه کنم با غم و تنهایی و دوری
وقتی همه دادند به هم دست تبانی

در چشم همه روی لبم خنده نشاندم
در حال فرو خوردن بغضی سرطانی

آیا شده از شدت دلتنگی و غصه
هی بغض کنی ،گریه کنی ، شعر بخوانی ؟

دلتنگ تو ام ای که به وصلت نرسیدم
ای کاش خودت را سر قبرم برسانی

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

این قلب ترک خورده ی من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او عاشق “او” بود

باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم
یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود

من روی خوش زندگی ام را که ندیدم
هر روز دعا کرده ام ای کاش دو رو بود

عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو
چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود

من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش
او زیر سرش نرم شبیه پر قو بود

*** اشعار سید تقی سیدی ***

می تواند که تو را سخت زمینگیر کند
درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند

اسمان بر سرم اوار شد ان لحظه که گفت
قسمت این است بنا نیست که تغییر کند

گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست
قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند

گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست
خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند

در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم
که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند

خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم
نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند

مشت بر اینه کوبیدم و گفتم شاید
بشود مثل تو را اینه تکثیر کند

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها
مثل از نو دیدن صدباره ی “اخبار” ها

خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند
در سکوت ما ، صدا می اید از دیوار ها

هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی
حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها

دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون
“دوستت دارم” شده قربانی تکرار ها

خنده های زورکی را خوب یادم داده ای
مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها

گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم
بغض کردم خود خوری کردم نگفتم بارها

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

من آن پیمبر دردم که درد آگاهم
کسی برون نکشیدم هنوز در چاهم

ببین که رونق بازار قبل در من نیست
ببین چه گشته که حتی دگر زلیخا هم

بخند هر چه توانی به حال من اما
رسد زمانه ی سختی و آن زمان شاهم

نگو هنوز جوانم ، تو که نمیدانی
چه زجر ها که کشیدم به عمر کوتاهم

تویی که واسطه ی هر دعای من بودی
دعا بکن که نگیرد به دامنت آه َ م

براه راست نرفتم به وصل او برسم
خدا ببخش مرا که همیشه گمراهم

بدون عشق به دنبال یار میگردم
بدون هیچ مسیری همیشه در راهم

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

ببار ابر پر از غم ببار باران را
که تازه تر بکنی داغ شهر تهران را

ببار زنده شود خاطرات این کوچه
خرابتر بکنی این بنای ویران را

بخار پنجره را پاک میکنم ارام
که خوب زل بزنم اخر خیابان را

درون کافه نشستم و چای مینوشم
و بوسه میزنم این بار روی فنجان را

به چشمم اشک و نشستم به پشت میزی که
همیشه تجربه کرده دو زوج خندان را

نشسته ام که دو خط عاشقانه بنویسم
میان شعر فدایت کنم دل و جان را

کتاب حافظ و چای و چراغ اینجا هست
تو نیستی که بفهمم صدای دیوان را

 

*** اشعار سیدتقی سیدی ***

 

چای داغی به دست داری و ، در فضایی که عطر و بوی هل است
حس خوب سبک شدن دارد،درد و دل با کسی که دردِ دل است

چادرش طرح چادر عربی ،در دو چشمش خلیج ایرانی
خنده هایش شکفتن غنچه ، طرح صورت ظریف و باب دل است

اهل درس و کتاب و اندیشه ، با نگاهی جدید و امروزی
عاشق منطق مطهری و ،توی کیفش کتابی از هگل است

مینشینی کنار او اما ، میرود یک کمی به انورتر
بی مهابا تو حرف میزنی و، همنشینت ولی کمی خجل است

توی چشمش نگاه می کنی و ، ناگهان لفظ دوستت دارم
و امیدی که پوچ می شود از، خنده ای که به اخم متصل است

پشت بندش سکوت سنگینی ، استرس توی چشم هر دو نفر
حال روزت شبیه حیوانِ، چارپایی که مانده توی گل است

فکر او در کنار حرف پدر ، به کسی دل نبند، دلبندم
فکر تو در شب حنابندان ، پیش تشویق و دست و جیغ و کل است

طاقت رو برو شدن با هم ،نیست توی نگاه هر دو نفر
پشت هامان به پشت یکدیگر،گریه پایان تلخ این دوئل است

چای سرد نخورده ای مانده، یک نفر روی تخت خوابیده
یک نفر بی قرار در بین ،کوچه پس کوچه های شهر ول است

#

عربی را همیشه مردودم ،از جدایی همیشه میترسم
بلدم فعل جمع را اما ،مشکلم با ضمیر منفصل است

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

دلم گرفته دوباره در این هوای مزخرف
بیاد ان همه خنده به روز های مزخرف

بیاد بودن با تو ولی نبودن با تو
بیاد ان گله هایت و ان صدای مزخرف

گرسنه بودم و ان دم به روح من تو خوراندی
ز لقمه های حرامت از ان غذای مزخرف

خدا کند که نیفتد مسیرشان به هم ان دو
دو اشنای قدیمی ، دو اشنای مزخرف

به انقراض دچارم ولی هنوز نمردم
شبیه واژه طهران شبیه طای مزخرف

غرور له شده ی من کنار حس غرورت
چو طعم تلخی نعنا درون چای مزخرف

چه ساده امدم از هر کجای قصه که بودم
به هر کجا که تو گفتی به هر کجای مزخرف

رسیده اخر قصه بیین منو تو کجاییم
تو ابتدای خوشی ها ،من انتهای مزخرف

امید من به خدا بوده در مواقع طوفان
نبسته ام دل خود را به نا خدای مزخرف

چه روز ها که دعا کرده ام به من برسی تو
هزار مرتبه توبه از ان دعای مزخرف

 

*** اشعار سیدتقی سیدی ***

 

کاش می شد شبی زمستانی با تو در کوچه ای قدم بزنم
تو برایم غزل که میخوانی ، من برایت از عشق دم بزنم

با منی ترس را بران از خود ،من از آن مردهای غیرتی ام
یک نفر عاشقت شود کافیست تا که یک شهر را بهم بزنم

می نویسم برای عشق خودم برسد دست لیلی از مجنون
می شود با تو قصه ای زیبا در دل قصه ها رقم بزنم

گاه ویران شدن کمی خوب است من خراب تو و نگاه تو ام
می توانم ز بس که ویرانم طعنه ای هم به ارگ بم بزنم

مقتدر تر ز شخص نادر شاه، عالمی را بدست میگیرم
بتوانم اگر که قلب تو را هم به نام خود خودم بزنم

ای بحق حسین باشد که من و تو آخرش به هم برسیم
نذر امسال من تویی باید گرهی گوشه ی علم بزنم

 

*** اشعار سید تقی سیدی ***

 

آه جز آینه ای کهنه مرا همدم نیست
پیش چشمان خودت اشک بریزی کم نیست

یک خود آزاری زیباست که من تنهایم
لذتی هست در این زخم که در مرهم نیست

اشتیاقی به گشوده شدن این گره نیست
ور نه تنهایی من که گره اش محکم نیست

من از این فاصله ها هیچ ندارم گله ای
هر چه تقدیر نوشتست بیفتد غم نیست

لذتی نیست اگر درد نباشد جانم
هیچ شوری به از این شور پس از ماتم نیست

بی سبب درد که هم قافیه با مرد نشد
آدم بی غم و بی درد بدان آدم نیست

تو نبین ساکت و ارام نشستم کنجی
درد نا گفته زیاد است ولی محرم نیست

اشعار سید تقی سیدی

 

برچسب ها
مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن